تبليغاتX
روزهای زندگی
اگر درون را نسازم آبادی های بیرون افسانه است

امروز بابا رو از بیمارستان مرخص کردن.خیلی خوشحال بودم.

توی بیمارستان هم به لطف حضور شوهر خواهر محترم کلی ما رو تحویل گرفتن.

یعنی طعم اینکه من کنار بابای منتظر باشم و مدارک خود به خود برن حسابداری از اونجا هم طی یه عملیاتی بیان دوباره بخش و ما فقط پول رو پرداخت کنیم خیلی خوشمزه بود...

بابت نظرات پر مهرتون توی پست قبلی ،دوستای خوبم که زنگ زدن و اس ام اس دادن و جویای احوال بودن خیلی خیلی متشکرم...

واقعا به داشتنتون می بالم...


تولد نوشت) تولد دوست ناز و خوشگلم رو تبریک میگم.

ایشاا... همیشه خوش و موفق باشی ماهنوشم...


ادامه مطلب رو داشته باشین...!!!



ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 2:44 | لینک  | 

گاهی وقتها نمیدونم چی میشه که هر چی برنامه داری یهویی بهم میریزه...

دیروز صبح همش تو خونه راه رفتم به این اتاق سرک کشیدم و خواستم مدلش رو عوض کنم.به اون اتاق ..کلی توی پذیرایی این ور رفتم و اون ور رفتم که خوشگلش کنم..کلی برای وسایل اتاقم نقشه کشیدم..قرار بود که فردا برم عکاسی و عکسهای بچگی همسری رو که دادم خوشگلش کنن و بزرگ، تحویل بگیرم.وقت آرایشگاه بگیرم.دیروز صبح همسری زنگ زد و روز زن و مامان رو هم به من هم به مامان تبریک گفت و قول یه کادوی خوشگل رو بهم داد که من همش ته دلم عروسی بود..

خلاصه خیلی خوشحال بودم..

ولی یهوویی حال بابا بد شد.اولش با سرگیجه و حالت تهوع..قرصهاشو خورد و خوابید..ولی انگاری حالش خوب نشد.بهش گفتم پاشو بریم بیمارستان.شوهر خواهرم بیمارستان بود.بردیمش فشارشو گرفت چند تا امپول...ولی خوب نشد.یه سرم دیگه بازم خوب نشد..دیدم شوهر خواهرم با همکارش داره مشورت میکنه نمیدونم اومدن و کلی با بابا صحبت کردن..حالا قراره که فردا صبح ببریمش ارو.میه..همش دلم شور میزنه...

گاهی وقتها چقدر فاصله خوشحالی و غصه کمه...

خدا جون کمک کن بابایی زود حالش خوب شه...

مامان شب رو موند پیش بابا توی بیمارستان.دلم برای مامان هم می سوزه.گاهی وقتها احساس میکنم تمام بار خونه به دوش مامانه...

مامان روزت مبارک...

بابا زودی خوب شو و برگرد خونه...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:22 | لینک  | 


دیروز از صبح(چون دیر کردم صبحونه هم نخوردم) با بابا و مامان رفتیم تبریز و کلی پیاده روی کلی پیاده روی که مثلا شاید من یه خرید داشته باشم...نمیدونم خیلی اخلاق بدی پیدا کردم.همش به همه چی ایراد میگیرم.این خوب نیست!این بده!

این رو  نمیخوام! این چه مدلشه!

خیلی دیر و به زحمت چیزی رو پسند میکنم...دیگه اخر سر وقتی دیدم بابا از دستم کلافه شده به اجبار پسند کردم و خرید کردم...موقع ناهار هم دوستم ول کن نبود.اخه یکی نیست بگه مگه با اس ام اس سوال میپرسن.خیلی بدم میاد...

به خاطر سوال و جوابهاش نتونستم غذا بخورم.بعدش بابا خرید داشت رفتیم خرید های بابا رو انجام دادیم.توی ماشین هم مثل جنازه ها خوابیدم..تا اینکه رسیدیم...بعدشم مهمون اومد و من مشغول پذیرایی از مهمانان محترم.(آیکون یک عدد شرح حال نوشت)

الان که دارم پست رو مینویسم شدیدا گرسنه هستم ...دلم میخواد یه چیزی بخورم...

بر اساس نتایجم!!!! مسئول این گرسنگی بنده دوسته محترم هستن...

پی نوشت1) اس ام اس یعنی پیام کوتاه!!!

نه اینکه هزار جور سوال بپرسی.اونم سوالاتی که جوابششش یه عالمه توضیح میخواد...

پی نوشت2) گوجه سبزم آرزوست!!!فدات شم تو چرا اینقدر گرون شدی آخهه....؟؟؟

تولد نوشت) ادمین عزیز تولدت مبارک.همیشه همیشه خوش و سلامت و موفق باشی...

             بهترین ها را براتون ارزومندم....

نوشته شده توسط  در ساعت 2:27 | لینک  |